خوش آمدید

ملازمان حرم 313

امروز : {پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶}

وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ﴿۱۶۹﴾ (ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.(سوره مبارکه آل عمران آیه ۱۶۹)

محل نمایش تبلیغات شما ختم قرآن مجید عیدانه از آسمان محل نمایش تبلیغات شما
مستند ویژه شهدای مدافع حرم آرشیو مجموعه مستند ملازمان حرم

خبرنامه
newsletter

جهت دریافت آخرین مطالب سایت در ایمیل خود ، در خبرنامه عضو شوید

توجه

آدرس ایمیل بدون www است

بعد از وارد کردن ایمیل در کادر بالا، پنجره ای باز می شود که باید در آن کد امنیتی را وارد کنید، سپس به ایمیل خود رفته و روی لینک فعالسازی که برای شما ارسال شده کلیک کنید تا عضویت شما فعال گردد.

معرفی شهدای مدافع حرم 3(فلافل فروشی شهید مدافع حرم)
میم ی دوشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ب.ظ ۱۸۸ آی پی و ۲۴۹ بازدیدچاپ این صفحه

محمد هادی ذوالفقاری از شهیدان مدافع حرم آل الله، چند سالی می‌شد برای ادامه تحصیل در علوم فقهی عازم نجف شده بود.

محمد هادی با شنیدن خبر داعشی‌های تروریست به سرزمین عراق و هتاکی‌شان به ساحت پاک خاندان رسول الله(ص) درس و بحث را رها کرد و به میدان جنگ با این طرفداران اسلام آمریکایی رفت.

سرانجام شهید ذوالفقاری روز بیست و ششم بهمن ۹۳ در سامرا به شهادت رسید و پیکر پاکش در قبرستان وادی السلام نجف به خاک سپرده شد.

آنچه خواهید خواند برشی است از کتاب «پسرک فلافل فروش» که خاطراتی است خواندنی از زندگی این شهید عزیز.

 

*شهدا برای همیشه سرت کلاه گذاشتند

کار فرهنگی مسجد موسی بن جعفر (ع) بسیار گسترده شده بود. سید علی مصطفوی برنامه‌های ورزشی و اردویی زیادی را ترتیب می‌داد.

همیشه برای جلسات هیأت یا برنامه‌های اردویی فلافل می‌خرید. می‌گفت هم سالم است هم ارزان. یک فلافل فروشی به نام جوادین در خیابان پشت مسجد بود که از آنجا خرید می‌کرد. شاگرد این فلافل‌فروشی یک پسر با ادب بود. با یک نگاه می‌شد فهمید این پسر زمینه معنوی خوبی دارد. بارها با خود سید علی مصطفوی رفته بودیم سراغ این فلافل‌ فروشی و با این جوان حرف می‌زدیم. سید علی می‌گفت این پسر باطن پاکی دارد و باید او را جذب مسجد کنیم. برای همین چند بار با او صحبت کرد و گفت که ما در مسجد چندین برنامه فرهنگی و ورزشی داریم. اگر دوست‌ داشتی بیا و توی این برنامه‌ها شرکت کن.

حتی پیشنهاد کرد که اگر فرصت نداری در برنامه فوتبال بچه‌های مسجد شرکت کن. آن پسرک هم لبخندی می‌زد و می‌گفت: چشم اگر فرصت شد میام.

رفاقت ما با این پسر در حد سلام و علیک بود. تا اینکه یک شب مراسم یادواره شهدا در مسجد برگزار شد. این اولین یادواره شهدا بعد از پایان دوران دفاع مقدس بود.

در پایان مراسم دیدم همان پسرک فلافل فروش انتهای مسجد نشسته به سید علی اشاره کرد و گفت: رفیقت اومده مسجد.

سیدعلی تا او را دید بلند شد و با گرمی از او استقبال کرد. بعد او را در جمع بچه‌های بسیج وارد کرد و گفت: ایشان دوست صمیمی بنده است که حاصل زحماتش را بارها نوش جان کرده‌اید.

خلاصه کلی گفتیم و خندیدیم. بعد سید علی گفت: چی شد این طرفا اومدی؟

او هم با صداقتی که داشت گفت:‌ داشتم از جلوی مسجد رد می‌شدم که دیدم مراسم دارید. گفتم بیام ببینم چه خبره که شما را دیدم.

سید علی خندید و گفت: پس شهدا تو رو دعوت کردن.

بعد با هم شروع کردیم به جمع‌آوری وسایل مراسم. یک کلاه آهنی مربوط به دوران جنگ بود که این دوست جدید ما با تعجب به آن نگاه می‌کرد. سید علی گفت:‌ اگه دوست داری بگذار روی سرت.

او هم کلاه را گذاشت روی سرش و گفت: به من میاد؟

سید علی هم لبخندی زد و به شوخی گفت: دیگه تموم شد شهدا برای همیشه سرت کلاه گذاشتند.

همه خندیدیم. اما واقعیت همان بود که سیدگفت: این پسر را گویی شهدا در همان مراسم انتخاب کردند.

پسرک فلافل فروش همان هادی ذوالفقاری بود که سیدعلی مصطفوی او را جذب مسجد کرد و بعدها اسوه و الگوی بچه‌های مسجد شد.


شهید هادی ذوالفقاری (نفر اول سمت راست)

 

*هادی عاشق سس فرانسوی بود

توی خیابان شهید عجب گل پشت مسجد مغازه فلافل‌فروشی داشتم. ما اصالتا ایرانی هستیم اما پدر و مادرم متولد شهر کاظمین هستند. برای همین نام مقدس جوادین (ع) را که به دو امام شهر کاظمین گفته می‌شود، برای مغازه انتخاب کردم.

همیشه در زندگی سعی می‌کنم با مشتریانم خوب برخورد کنم. با آنها صحبت کرده و حال و احوال می‌کنم.

سال ۱۳۸۳ بود که یک بچه‌مدرسه‌ای، مرتب به مغازه من می‌آمد و فلافل می‌خورد.

این پسر نامش هادی و عاشق سس فرانسوی بود. نوجوان خنده‌رو و شاد و پرانرژی نشان می‌داد.

من هم هر روز با او مثل دیگران سلام و علیک می کردم.

یک روز به من گفت: آقا پیمان، من می‌تونم بیام پیش شما کار کنم و فلافل ساختن را یاد بگیرم. گفتن: مغازه متعلق به شماست، بیا.

از فردا هر روز به مغازه می‌آمد. خیلی سریع کار را یاد گرفت و استاد کار شد.

خیالم راحت بود و حتی دخل و پول‌های مغازه را در اختیار او می‌گذاشتم. در میان افراد زیادی که پیش من کار کردند هادی خیلی متفاوت بود؛ انسان کاری، با ادب، خوش‌برخورد و از طرفی خیلی شاد و خنده‌رو بود. کسی از همراهی با او خسته نمی‌شد.

با اینکه در سنین بلوغ بود، اما ندیدم به دختر و ناموس مردم نگاه کند. باطن پاک او برای همه نمایان بود.

من در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شده‌ام. در مواقع بیکاری از قرآن و نهج‌البلاغه با او حرف می‌زدم. از مراجع تقلید و علما حرف می‌زدیم. او هم زمینه مذهبی خوبی داشت. در این مسائل با یکدیگر هم‌کلام می‌شدیم.

یادم هست به برخی مسائل دینی به خوبی مسلط بود. ایام محرم را در هیات حاج حسین سازور کار می‌کرد.

مدتی بعد مدارس باز شد. من فکر کردم که هادی فقط در تابستان می‌خواهد کار کند، اما او کار را ادامه داد! فهمیدم که ترک تحصیل کرده. با او صحبت کردم که درس را هرطور شده ادامه دهد، اما او تجدید آورده بود و اصرار داشت ترک تحصیل کند.

کار را در فلافل‌فروشی ادامه داد. هر وقت می‌خواستم به او حقوق بدهم نمی‌گرفت، می‌گفت من آمده‌ام پیش شما کار یاد بگیرم. اما به زور مبلغی را در جیب او می‌گذاشتم.

مدتی بعد متوجه شدم که با سیدعلی مصطفوی رفیق شده، گفتم با خوب پسری رفیق شدی.

هادی بعد از آن بیشتر مواقع در مسجد بود. بعد هم از پیش ما رفت و در بازار مشغول کار شد.

اما مرتب با دوستانش به سراغ ما می‌آمد و خودش مشغول درست کردن فلافل می‌شد.

بعدها توصیه‌های من کارساز شد و درسش را از طریق مدرسه بزرگسالان به صورت غیرحضوری ادامه داد.

رفاقت ما با هادی ادامه داشت. خوب به یاد دارم که یک روز آمده بود اینجا، بعد از خوردن فلافل در آینه خیره شد می گفت: نمی‌دانم برای این جوش‌های صورتم چه کنم؟

گفتم: پسر خوب، صورت مهم نیست، باطن و سیرت انسان‌ها مهم است که الحمدلله باطن تو بسیار عالی است.

هر بار که پیش ما می‌آمد متوجه می‌شدم که تغییرات روحی و درونی او بیشتر از قبل شده.

تا اینکه یک روز آمد و گفت وارد حوزه علمیه شده‌ام، بعد هم به نجف رفت.

اما هر بار که می‌آمد حداقل یک فلافل را مهمان ما بود.

آخرین بار هم از من حلالیت طلبید. با اینکه همیشه خداحافظی می‌کرد، اما آن روز طور دیگری خداحافظی کرد و رفت…


مزار شهید ذوالفقاری در قبرستان وادی السلام

 
نظرات
نظرات مرتبط با این پست
نظرات (۲)

خانمی ....
فدایی داره 
روحش شاد 
رزمنده شورافکن
سلام من این کتابو امسال از نمایشگاه جلو معراج شهدای اهواز خریدم هنوز قسمت نشده بخونمش
اللهم الرزقنا توفیق شهادة فی سبیلک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره سایت
About Us
ملازمان حرم 313

زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست. (مقام معظم رهبری)
----------------------------
« ملازمان حرم 313 » وبی است برای معرفی شهدای مدافع حرم و نشان دادن اعتقادات استوار و صلابت مظلومانه خانواده‌های آنان؛ شهدای بر آمده از جغرافیای فکری سرزمینی انقلاب اسلامی با همه وسعت آن. از جان برکفان ایرانی گرفته تا مجاهدان عراقی و رزمندگان همیشه حاضر در صحنه حزب الله لبنان. از نبویون اهل سنت ایران گرفته تا فاطمیون و زینبیون افغانستانی و پاکستانی.
« ملازمان حرم 313 » پا به عرصه وجود گذاشته است تا نقشی هرچند اندک را در حفظ میراث نسل جدید شهدا ایفا کند.

لوگوی ما
Our Logo

 
کد لوگو مخصوص بلاگفا

نوای پیشنهادی
suggested audio

عنوان: منم باید برم...

مداح: سید رضا نریمانی

پخش آنلاین:

کیفیت عالی

کیفیت خوب

.: کیفیت عالی با حجم ۷٫۷۸ مگابایت
دانلود

.: کیفیت خوب با حجم ۲٫۰۱ مگابایت
دانلود

کلیپ منتخب
Selected cilp

دانلود با حجم 17 مگابایت

دانلود

بازی و نرم افزار
(مدافعان حرم)
game & software

خط حزب الله
Line of Hezbollah

خط حزب الله

تبلیغات
Advertising

http://mehrabane.ir

http://www.ehda.ir



پیشنهاد ما
our suggestion

  

  

  

  

دوستان
Entourage

لوگوی همسنگران

پشتیبانی آنلاین
live support

آخرین نظرات
Recent Comment

کارن
کارن در تاریخ ۱۴ آذر ۹۶، ۰۰:۴۶ گفته ( مشاهده سایت- ارسال ایمیل ): زیبا بود
فرناز فرزان
خادم امام زمان عج الله
gity -brn
Sarah Azizzadeh
Sahar
۴۱۲۳