ملازمان حرم 313 شهید مدافع حرم :: ملازمان حرم 313
امروز : {سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۷}

کتابخونه وب ملازمان حرم 313

در کتابخونه وب ملازمان حرم 313 کتاب های پیرامون موضوع مدافعان حرم در دسترس اند و میتوانید آنها را تهیه و خریداری نمایید.

شهید حرم

سایت شهید حرم سایتی جامعی پیرامون شهدای مدافع حرم است که در جهت شناساندن شهدای مدافع حرم فعالیت دارد.
میتوانید در این سایت اطلاعات مربوط به شهدا را مشاهده و همچنین از آنها استفاده کنید.

زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست. (مقام معظم رهبری)

« ملازمان حرم 313 » وبی است برای معرفی شهدای مدافع حرم و نشان دادن اعتقادات استوار و صلابت مظلومانه خانواده‌های آنان؛ شهدای بر آمده از جغرافیای فکری سرزمینی انقلاب اسلامی با همه وسعت آن. از جان برکفان ایرانی گرفته تا مجاهدان عراقی و رزمندگان همیشه حاضر در صحنه حزب الله لبنان. از نبویون اهل سنت ایران گرفته تا فاطمیون و زینبیون افغانستانی و پاکستانی. « ملازمان حرم 313 » پا به عرصه وجود گذاشته است تا نقشی هرچند اندک را در حفظ میراث نسل جدید شهدا ایفا کند.
سومین سال!

سومین سال!

و حالا سه سال از بهاری ترین روز عمر تو می گذرد

روزی که در پاییز تازه متولد شدی

و شهادت آغاز راه است

تولد دوباره است

در سومین سالروز شهادتت به همراه همه آنهایی که

پنجره دلشان را رو به روشنی باز کردی

گرد هم جمع می شویم

تا ما هم در پاییز با نامت و یادت

بهاری شویم

این بهار در پاییز

زندگی ما را عوض خواهد کرد

 

مراسم سومین سالروز شهادت و تولد آسمانی شهید سیاهکالی

همزمان با هفده ربیع الاول روز میلاد با سعادت پیامبر اکرم(ص) و امام صادق(ع)

 

با حضور خانواده معزز شهید حججی

و با همراهی خانم دکتر حسینی گوینده خبر شبکه یک سیما

 

روز یکشنبه چهارم آذر ماه از ساعت سیزده

صحن مطهر امامزاده حسین در قزوین

 


زیبای من خدانگهدار ...

زیبای من خدانگهدار ...

روزایی که پیشم نبود و میرفت مأموریت،

واقعاً دوریش واسم سخت بود

وقتمو با درس و دانشگاه پر میکردم

با دوستام میرفتم بیرون...

قرآن میخوندم...

خبر شهادتشو که شنیدم خیلی ناراحت شدم.

تو قسمتی از وصیت نامه ش نوشته بود:

"زیبای من
خدانگهدار..."

اوج احساسات و محبتش بود

بیقرار بودم حالم خیلی بد بود ، هر شب با خدا حرف میزدم

التماس میکردم که خوابشو ببینم که ازش بپرسم... چرا رفت و تنهام گذاشت؟؟

 


کتاب شهید محسن حججی منتشر شد / کتاب "سربلند"

کتاب شهید محسن حججی منتشر شد / کتاب "سربلند"

درست از روزی که محسن سر داد
قصه ما به سر رسید!

و یک شهید بی سر شد نماد عزت مردم ایران
جوری که همه دوست داشتند با او عکس تکی بگیرند
اما حیف که محسن سر نداشت
حیف که بدنش را تکه تکه کرده بودند

اگر می خواهید روضه های کربلا و محرم برایتان زنده شود کتاب "سربلند" را بخوانید
زندگی نامه داستانی شهید محسن حججی


sar-1

 


پرواز به مقصد بهشت

پرواز به مقصد بهشت

تو حیاط بودم،که مرتضی اومد. سلام داد وایستاد تو تراس.

چند تا توت رسیده چید و گرفت طرفم،گفتم خودت بخور پسرم،

گفت میخوام تو شیرین کام باشی مامان...

هم شوق و عجله و هم یه غصه و نگرانی تو نگاهش بود...

گفت مامان اومدم، خداحافظی

دلم لرزید...

فهمیدم دوباره هوای سوریه زده به سرش،گفتم خیره ان شاءالله.

گفت: میرم ماموریت، یزد...

هیچ وقت نمیگفت که میره سوریه، میترسید مانعش بشم...

بعد از اینکه میرسید اونور مرز . . .

 


طرح/شهید مدافع حرم، جواد محمدی

طرح/شهید مدافع حرم، جواد محمدی

عاشق اگر نباشی شهادت نصیبت نمی شود بی پرده بگویمت گردل به دل دلدار ندهی دلت دل نمی شود، بر عاشقان حرم یار غبطه می خورم بر این نگاه پر از عشقشان غبطه می خورم، من خسته ام این همه دنیای بی نشان بر خون پاک ریخته شان غبطه می خورم دل را اسیر عشق معبود کردند این پاک دلان بر دل های پاک اسیرشان غبطه می خورم درمکتب حسینی نشان خونین زدند بر مکتب و ایمانشان غبطه می خورم سر را به راه یار از دل وجان تقدیم کرده اند بر سرهای آغشته به خونشان غبطه می خورم،باخنده اشک شوق ریختند و راهی شدند، بر خنده های ازسر عشقشان غبطه می خورم راه حسین را پیش گرفتند و شاهد شدند بر راه رفته به یاد حسینشان غبطه می خورم، آهی کشم از سر حسرت و با تمام وجود بر تن های غرقه به خونشان غبطه می خورم.

معرفت و مردانگی جوانان دهه شصتی این روزها بر دفتر روزمرگی خط می کشد تا روایت زیبایی از یک دور ده ساله زندگی در زیر سایه ابرمرد دُرچه ای را به ثبت رساند و قطعا نگارش این وصال زیبا و سراسر معرفت و ایمان را در هیچ جای زندگی پر از هیاهوی دنیایی نمی توان یافت.

 


ساعت به وقت رفتن

ساعت به وقت رفتن

ساعت به وقت رفتن
رفتن برای همیشه...
رفتن و دیگر روی تو را ندیدن!

۱۹ شهریور ۱۳۹۴ بود که چمدانت را دست گرفتی و راهی دیارِ غریب شدی.

خودم تو را رساندم. اصلا چمدانت را هم خودم بسته بودم. با وسواس تمام. دلم را هم بقچه پیچ کردم و کنارِ سجاده‌ی مادرت گذاشتم.

تو خوشحال بودی از اینکه بلاخره انتخاب شدی و من با بغض در گلو به تو لبخند می‌زدم.

تو راه نمی‌رفتی #روح‌الله 
انگار بال درآورده بودی و تمام طول مسیر را پرواز می‌کردی.
چشمانت برق می‌زد و همین من را می‌ترساند.

وقتی رسیدیم . . .

 


ماجرایی که رهبر انقلاب از کتاب یادت باشد تعریف کردند

ماجرایی که رهبر انقلاب از کتاب یادت باشد تعریف کردند

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در دیدار اعضای مجلس خبرگان رهبری به داستانی ویژه از یک شهید مدافع حرم، در کتابی که اخیرا خوانده‌اند اشاره کردند. ماجرایی که به اعتقاد رهبر انقلاب آن‌را باید در تاریخ ثبت کرد. کتاب «یادت باشد» روایت زندگی شهید حمید سیاهکالی‌مرادی، از زبان همسر این شهید گران‌قدر است.


* یک کتابی تازه خوانده‌ام که خیلی برای من جالب بود. دختر و پسر جوان -زن و شوهر- متولّدین دهه‌ی ۷۰، می‌نشینند برای اینکه در جشن عروسی‌شان گناه انجام نگیرد، نذر میکنند سه روز روزه بگیرند! به ‌نظر من این را باید ثبت کرد در تاریخ که یک دختر و پسر جوانی برای اینکه در جشن عروسی‌شان ناخواسته خلاف شرع و گناهی انجام نگیرد، به‌ خدای متعال متوسّل میشوند، سه روز روزه میگیرند. پسر عازم دفاع از حریم حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) میشود؛ گریه‌ی ناخواسته‌ی این دختر، دل او را میلرزاند؛ ...

 


فرح بعد روضه

فرح بعد روضه

 * بسم رب الشهدا *

‍ظهربود که کلاسم تو دانشگاه تموم شد.
زنگ زدم به محمد گفتم بریم؟؟؟
گفت:من میخوام برم گلزارشهدا میای؟!
باهم راهی شدیم،تو راه که میرفتیم محمد شروع کرد به خاطره تعریف کردن از خودش ، از آموزش ، از شهدای مدافع حرم و...
نزدیک مزار شهید رسول خلیلی که رسیدیم ترمز زد 
گفت:بریم سر مزار  آقا رسول ...
علاقه شدیدی به شهید خلیلی داشت
یک شب وقتی برای اولین بار به هیئت ریحانه النبی رفتیم ...

 


عکس برای بنر

عکس برای بنر

تقریبا ۱۵ یا ۱۶ فروردین بود
بهش زنگ زدم که شب میریم فوتبال میای با ما؟ همیشه دوست داشت بدنش رو فرم باشه
هروقت هم که زنگ میزدم باهام میومد.
گفت:باشه.
ساعت ۱۲ بود که تموم شد.
رفتم رختکن دیدم گوشیش زنگ خورد، گوشی رو برداشت و رفت.
قبلش بهم گفته بود مهرداد اگه به این زودی بازم برم سوریه بهت یه مژدگانی خوب میدم
بعد اینکه برگشت ...

 


عقاب شهاب الدین

عقاب شهاب الدین

عید قربان سال ۹۴ بود

از قبل هماهنگ شده بود، و به اطلاع اهالی هم رسیده بود، که قراره روز عید قربان، محمدتقی با پاراموتور، در آسمان محل پرواز کنه.

اون روز همه ی اهالیِ با محبت شهاب الدین ، چشمشون به آسمان و پرواز محمدتقی جان بود.

همه یا روی پشت بام بودن، یا توی حیاطشون، و برای محمدتقی جان دست تکان میدادن

محمدتقی هم از بالا براشون گل و تکه های کوچک کاغذ که روش نوشته شده بود* عید قربان مبارک* میریخت.

...

 


صفحات سایت
از دیگر صفحات سایت ما نیز دیدن فرمایید !

محبوب ترین مطالب
  • غایب امروز کنکور کارشناسی ارشد سال ۹۵ + عکس

    جمعه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۰۴ ب.ظ
  • طرح ختم قران مجید به نیت شهدای مدافع حرم (حتما شرکت کنید)

    پنجشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۱۶ ب.ظ
  • یادت باشد

    يكشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۲ ب.ظ
  • "عشق،حرم،موتورهزار"(تیزر)

    سه شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۰۳ ب.ظ
  • آه جانسوز مادر شهید مدافع حرم

    چهارشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۰۹ ب.ظ
  • دوره سوم ختم جمعی قرآن کریم به نیت شهدای مدافع حرم(حتما شرکت کنید)

    چهارشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۰۹ ب.ظ
  • بازگشت بابای امیرعلی...

    سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۳ ب.ظ
  • من حبیب هستم

    جمعه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۵، ۰۷:۱۳ ب.ظ
  • فیلم/ بی نیاز به توضیح

    يكشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۰۸ ب.ظ
  • اگر مدافعان حرم نبودند...

    چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۲۷ ب.ظ
  • نماهنگ سپر

    چهارشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۵:۱۴ ب.ظ
  • آسمان مازندران لبریز از عطر شهادت مدافعان حرم + تصاویر

    يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۴۹ ب.ظ
  • تنها زیبایی این روزهای خانه‌مان

    پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶ ق.ظ
  • اَمن بود (دل نوشته ای از همسر شهید مرادی)

    يكشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۵۱ ب.ظ
  • وصیت‌نامه پدری برای فرزندانش از پشت بیسیم مقاومت

    جمعه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۳۸ ب.ظ
  • بخش پیامک
  • #1

    تازه دیپلمشو گرفته بود و دنبال کار می گشت که هزینه ای به خانواده تحمیل نکنه، به هر دری زد تا بلاخره یه کار خوب براش جور شد.😍 خیلی راضی بود و با شوق و ذوق کارشو شروع کرد. بعد از چند روز دیدم دیگه نمیره سر کار، گفتم مرتضی جان، کارتو نپسندیدی؟چرا دیگه نمیری؟ لبخندحاکی از رضایت چاشنی نگاه نافذش کرد و گفت: چرا اتفاقا خیلی هم عالی بود، اما صلاح بود که دیگه نرم! بیشتر کنجکاو شدم که بدونم دلیلش چیه؟ کلی پرس و جو کردم تا اینکه گفت رفیقش بیکار بوده و هماهنگ کرده که اون بره... آخه اون زن و بچه داشته و سخته که یه مرد شرمنده ی زن و بچه اش باشه...خاطره ای از زبان خواهر شهید. #والعاقبة_للمتقین #مرتضی_مسیب‌_زاده

  • #2

    مادرم سر حسین آقا باردار بودن اما هیچکس ازین موضوع اطلاع نداشت. حتی نمیدونستیم جنسیت جنین چیه. یکروز مادر بزرگم تماس گرفتن و گفتن پسرشون یعنی عموی وسطی ما خواب دیده خدا به داداشش (پدر حسین)پسری عطا کرده و اسمش رو مختار گذاشتن. دومین اعزام حسین آقا به سوریه، وقتی بی قراری مادرمو دیدم، خواب عمو رو بهشون یادآوری کردم. گفتم یادتونه نام حسین رو تو خواب عمو مختار گذاشته بودین؟شاید حسین انتخاب شده خدا باشه برای انتقام خون اباعبدالله ولی تو این زمونه. این حرف تاثیر زیادی روی مادرم گذاشت و با خیال راحت تری حسین آقا رو راهی سوریه کردن،به امید اینکه پسرشون جزو منتقمین حسین(ع) باشه. خواب عمو بعد از شهادت حسین آقا تعبیر شد. مدافعان حرم در درجه اول منتقم خون اباعبدالله هستن که خودشون آخرین مدافع حرمشون بودن. به نقل از #خواهر_شهید 🌹 #شهید_حسین‌_معز_غلامی

  • دنبال کنندگان

    آخرین مطالب
    سفارش کتاب